July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
 

 my logo

 

 

خطی ز دلتنگی

!Contact me

[Powered by Blogger]

Weblog Commenting by HaloScan.com

 

The shadow of cells 
     
Saturday, December 11, 2004
 از میان گل آلوده ی اشکهایم

از خروش نابهنگام دردهایم

ناگهان حسی مبهم

شاید اضطرابی لرزان تر از وجودم

فکرم را خط زد

و تصاویر در هم آلوده ی ترسهایم

چشمانم را از خورشید آسمان آبی

به سیاهی کشاند

.....

کودکیم..کودکم....قداست نداشته و دخترک ترسان کالبدم

همه و همه در پس پرده ای مشوش زندگیم را بازی می کنند

آیا کسی پا به این صحنه و دل با آن می گذارد؟



ن.م


7:11 PM PM

Tuesday, November 23, 2004
 آمدم
از کوچه ها گذشتم
به تک تک گرگها که له له زنان هوای آغوشم را می بلعیدند
لبخند زدم.....و شاید...گریستم
در گودال آبی شهر را دیدم
و در شهرگویی به دنبال تو بودم
از چارچوب پنجره ای به حصار خانه ای
از نوازشهای پر مهر عاشقی به چنگالهای زهرالود فاسقی
و هماره صدایت در قفس سنگی تنم
مثل همیشه آرام زمزمه می کرد
..... آنجا باش می آیم
کلاغ ها بارها و بارها
از فراز آسمان قلبم گذشتند
و من سایه به سایه ی این شهر را بوییدم
نیامدی
رفتم
و شاید بازگشتم
به مأمن دستهاشان
نیامدی و آغوشم
در هجوم هوس بلعیده شد
.....من مردم.....
و تو اشک ریزان آمدی بر مزارم


ن.م


7:31 PM PM

Wednesday, October 27, 2004
 و حال من در زندانی به وسعت ابعاد وجودم
حبس را فریاد میزنم
و آیا کسی از برون این دو روزنه ی سیاه
درونم را خواهد کاوید
و آیا چشمانی رود جاری شده ی قلبم را
از ورای این سپید گونه ی حریروار که
گاه بستر آرامش است و گاه آتشگه شهوت
خواهد دید
.......
من در پی آزادی ام نه به دنبال طره ای زنجیرگونه
برای پایبندی قلبت در سینه ام
و نه به دنبال زندانی در آغوشم
تا وجودت را محبوس کنم
......
خانه ای می خواهم که در آن پنجره ها روزنه ای باشند
پر از بوی نسیم و پر از آفتاب گونه های روشن
و گاه
پر از صدای بازی کودکانه ی فرشته ها
و همیشه
سرشار از نجوای عاشقانه هامان


ن.م


2:19 PM PM

Wednesday, October 13, 2004
 

و تو ...اری تو را میگویم

که با چشمان نافذت مرا مینگری


که قلبم را جرعه جرعه نوشیدی

من چونان سرخگونه ای کوچک در رگهایت جاریم

و تو چونان ذره ای وسیع در ابعاد وجودم می گردی
*^*^*

به یاد می ارم روزی را که گرمی دستانت عشق یخ بسته ام را در رود چشمانم جاری کرد

من اگر جاریم...سرچشمه ام بستر نمناک چشمان توست


ن.م


2:23 PM PM

Sunday, September 19, 2004
 گاه می اندیشم که حضورت در وجودم مرگ است

وچون لمست میکنم می اندیشم که وجودت در حضورم اغاز زندگیست

کاش می توانستم فریاد برآرم ...که در من...جایی نزدیک به قلبم
کودکی می گرید
کودکم می گرید

خاک بودم...بستر امن رویشت

و حال...گل آلوده از سیلاب اشکهایت
من سیرابم...باور کن ...سیرابم

کاش می فهمیدی که سکوتم همه از ترس بود و ناله ام همه از سکوت

از تو تنها با تو می توان گفت

و بدان این را ...تا ابد ...در جایی نزدیکتر به قلبم
در گوشه ای از وجودم...درسکوتی تاریک ولی گرم

عطر نفسهای چند روزه ات می ماند



ن.م


2:39 PM PM

Saturday, August 21, 2004
 از سکوت زندگیم نجوایی نمی گذرد

از برگ های دفترم قلمی


تا بعد




(شاید هم تا همیشه...خدا نگهدار)


3:42 PM PM

Designed by : b.Passenger(www.b-mt.blogspot.com)